تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم برا ناس ناس خوشکلم نتایج رو دادن....واقعا رفتم تو شوک...اینقدر بی انصافی!...یعنی هر سال باید ظرفیت ها رو اینقدر کم کنن...آخرین رتبه ی مجاز ۵۲۳!در حالی که پیارسال ۱۸۰۰ بود!!!!!! وترم بالایی ما که همیشه ی خدا مشروط بود وبا لطف استادا نمره ی ۴ش می شد ۱۰ با رتبه ی ۱۴۰۰قبول شده بود!!!!...یادمه سال ۸۵ که کنکور دادم یه استاد زیست داشتم که همش می گفت حیفه با این رتبه بری کاردانی منم سرمو بالا می گرفتم و می گفتم علاقه دارم کارشناسی قبول شدن که کاری نداره...بازم می گم علاقه دارم حتی قرار باشه دوباره و ده باره انتخاب کنم بازم انتخاب من همینه ولی این همه تغییر برام قابل هضم نیست...لان دیگه رشته ی من کاردانی بر نمی داره همجا شده کارشناسی پیوسته برا همین ظرفیتارو کم کردن سئوالارو سخت تر...استادمون می گه سئوالای ارشدم قاطی سئوالا می دن...سئوالای سال ۸۵ رو که نگاه می کنم خیلی ساده س یعنی کسی که ترم اول یه درسی رو خوب خونده باشه و ترم ۴ بخواد امتحان بده چشم بسته می زنه همه رو اونوقت تو این دوسال اینقدر سئوالارو می پیچونن که .... الان اونایی که تو کنکور سراسری رتبشون بیشتر از منم هست خیلی راحت کارشناسی این رشته رو قبول می شن!!!...می دونم خوب نخونده بودم تنبلی کرده بودم همش دوست داشتم یه جوری از زیرش در برم ولی دوسست دارم گلایه کنم...سبکتر می شم...تقصیر رو می ندازم گردن یکی دیگه!!!...
۱-اون بالا درست چند لحظه بعد دیدن نتایج تو ذهنم بود...یعنی یه جورایی آرام بخشم بود ...اول دوست نداشتم بذارمش چون چند ساعت بعدش ضعفام یادم اومد و مسئله برام (بهتره بگم برامون) قابل هضم شد و پرتقال فروش رو هم پیدا کردیم ۲-گفته بودم که برگه ی اعزام سپهر برا ۱شهریور اومده و ما هم تقریبا مطمئن بودیم که نمیره چون حتما دانشگاه قبول می شه
...واقعا از دیدن درصدم خجالت کشیدم...این کتاب تازه رو گذاشتم کنار تختم که هی چشم بهش بیافته وبخونم ولی اصلا از دلم نمیاد...نه این که نخواما نه اتفاقا دلم بدجوری قیلی ویلی میره بخونم ولی به خاطر نفسی جونم نمی تونم...آخه نمی ذارن کتاب ببرن فعلا...منتظرم آموزشش تموم شه با هم بخونیم
میبینین چقدر پتروسم
...یه آموزشگاه هم پیدا کردم برا کارشناسی...جاهی دیگه اصلا برا رشته ی ما برنامه ندارن فقط اینجارو پیدا کردم که اینم فقط رشته های علوم پ ز ش ک ی داره و گروه زیست شناسی...می خوام آزموناشو ثبت نام کنم...فعلا دارم در موردش تحقیق می کنم ببیینم چجوریاس...اگه اوکی شد سپهرم اسم می نویسه...می خوام جدی بخونم...تو هفته ی گذشه سپهر جونم ۴ بار زنگ زد که من فقط تونستم یه بازشو باهاش حرف بزنم
...یه بار تا بر دارم قطع شد ۲بارشم حموم بودم
...دارین شانسو از وقتی رفته من هر بار که می رم حموم گوشی رم با خودم می برم حالا این دفعه وسط ظهر بود گفتم نمی زنگه ولی ۲بار زنگیده بود
...بعدش اینقده من غصه خوردم یعنی حسابی ریخته بودم به هم
...خودش گفته بود ۵شنبه عصر تا جمعه ساعت۹ میتونن خونه باشن ولی وقتی عصر شدو نیومد بد جوری دلم که یه دفعه دیدم زنگید عشقولی خوشکل من گفت چون برام نگهبانی
افتاده نمی تونم بیام به جاش جمعه صبح اومد و عصر ی برگشت...همش دارم دعا می کنم این دفعه دیگه نگهبانی نیافته براش...آخی نازی خیلی دارن اذیتشون می کنن خودش می گه زیادم سخت نیست ولی می دونم به خاطر من می گه که نگرانش نشم...
و هر روز براش بنویسم...از کارایی که می کنم از دلتنگیام از این که روزام چقدر دارن سخت می گذرن...خلاصه اینجوری دیگه تا آخر هفته که بیاد می نویسم بعد اگه نظرم عوض نشد آدرس اونجارو بهش می دم...البته فکر نکنم نظرم عوض شه ها...مطمئنم اونم خیلی خوشحال میشه اینجوری![]()
![]()
![]()
...ولی خوب همه ی اونا یعنی هر سطرش برام یه حسی رو یاداوری می کنه که فقط خودم می فهممش...
ولی کارا همیشه اونجوری که دوست داری پیش نمی ره....نی نی خوچکله ی من![]()
با تفاوت اندکی مجاز نشد وخدارو شکر جفتمون هم خیلی سریع با شرایط جدید کنار اومدیم...الان نفسی من پادگانه و داره دوره ی آموزششو می گذرونه
...دلم براش یه ذره شده...شنبه رفته و از اون موقع حرف نزدیم
...همش چشمم به گوشیه...دلم برا پاکت زرده مسیج تنگ شده... فعلا باید به این شرایط عادت کنم ولی خیلی سخته...تقریبا ما از هر لحظه ی هم خبر داشتیم....خوشبختانه اون پادگانی که افتاده زیاد سخت نمی گیرن.این یه کم آرومم کرده وگرنه می مردم از نگرانی و اونجوری که خودش می گفت ۵شنبه ها می تونن بیان خونه...همش منتظره ۵شنبه م...خدا جونننی زودتر ۵شنبه شششششششه![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


